دوستي ايستادن زيرباران وخيس شدن باهم نيست دوستي آن است كه يكي براي ديگري چتري شود واو هيچ وقت نداند چرا خيس نشد

دوستي ايستادن زيرباران وخيس شدن باهم نيست دوستي آن است كه يكي براي ديگري چتري شود واو هيچ وقت نداند چرا خيس نشد

يه روز عشق و فضولي و حسادت و ديونگي با هم قايم موشک بازي مي کردن بعد فضولي
حسادت رو پيدا مي کنه حسادت از روي حسوديش به ديونگي ميگه عشق پشت گل سرخ
قايم شده ديونگي خاري رو بر مي داره و به طرف عشق پرتاب ميکنه و عشق براي هميشه
کور ميشه ديونگي قول ميده تا اخر عمرش پيش عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول ميده
جاي چشم هاي عشق باشه براي همينه هرکي عاشق ميشه ديونست
او می گفت:آن روز که خود را نثار عشق کردباور داشتم که زندگی یعنی اهدای عشق به آن که میپرستی و تنها همین.اما امروز فهمیدیم که زندگی کار زاری جز شکست نیست.
آن روز او را تصویر زندگی می دانستم که برایم حتی زیباتر از زندگی تجلی می نمودو امروز با یاد او حادثه مرگ برایم ملموس ترجلوه می کند وقتی او را خواستم حس کردم پایان بی قراریم فرا رسیده است و امروز از همیشه تنها ترم.پریشانی ام را درنداشتن می پنداشتم و امروز پس از داشتنش تا
همیشه افسرده ام. اعتماد به او را مظهر خوشبختی میاندیشیدم و امروزبا اکسیزن بدبینی نفس می کشم.
پس گفتم: دیروز را چون خیالی پندار که گرانبها ترین تجربه را به تو بخشیده و بس. امروز ازخواب برخیزو با فراموشی کابوس دیشب با خردمندی گام بردار .این بار پیش از آنکه عشقت را بیابی عباراتی را برای خود معناکن.
نخست عشق چیست؟
دوم نیاز چیست؟
و سوم فرق میان این دو چیست؟
عشق به معنای قدرت است و نیاز یعنی ضعف.
عاشق بودن یعنی رها شدن و حال آن که نیازمند بودن یعنی زندانی شدن.
پس اگر عاشقم او را می پرستم و دوری ازاو به منزله اسارتم نیست.
چرا که اسارت یعنی وابستگی و وابستگی یعنی نیاز حال آنکه من با پرستش عشق خودم را رها می سازم اگرآن عشق حقیقی است به سویم باز می گردد و درغیراین صورت خودم را آزاده ای می پندارم که با تپش میلیاردها سلول در بدنم درهستی به پروازدرآمده ام.چه احساسی برتر از سبکی پرواز پرواز تا نهایت بودن پرواز تا رسیدن...حس کردن...خواستن...و با عشق زندگی کردن...
Ben Aşkı Ölümsüz Bilenlerdenim İstemem sevgilim yüzüme gülme Eğer ki sonunda ağlatacaksan İstemem sevgilim ümitler verme Sonunda dünyamı karartacaksan Ben aşkı ölümsüz bilenlerdenim Bir ömür boyunca sevenlerdenim Ellerin ellerime değmesin derim Eğer ki sonunda bırakacaksan Gönüle vurulmaz asla bir kilit Seveni öldürür kırılan bir ümit Sevgilim yanıma yaklaşmadan git Eğer ki sonunda ayrılacaksan Ahmet Selçuk İlkan
من از اونايي ام که اعتقاد دارم عشق هيچوقت نمي ميره
نمي خواهم سئوگيليه من به رويم بخندي اگر در اخر کار مرا خواهي گرياند
نمي خواهم سئوگيلي من به من اميد نده اگر در اخر کار دنياي مرا تار خواهي کرد
من از اونايي ام که اعتقاد دارم عشق هيچوقت نمي ميره
به اندازه ي يک عمر عاشق خواهم بود براي يک عمر
دستانم به دستانت نرسد اگرکه يک روز انها را رها خواهي کرد
بر دل من هيچوقت قفل زده نخواهد شد
عاشق را يک اميد شکسته مي کشد
سئوگيليه من به من نزديک نشو و برو
اگر که در اخر جدا خواهيم شد
مرا جا گذاشتي
چقدرساده مرا جاگذاشتي روزي
وبروفاي من اماگذاشتي روزي
نه حرف ماندن ورفتن نبود اي زيبا
تو بي بهانه دلت راگذاشتي روزي
چقدر حرف قشنگيست دوستت دارم
به روي حرمت آن پا گذاشتي روزي
سه چهار کلمه فقط متهم شما هستيد:
وحکم را به غزلها گذاشتي روزي
اگرچه زندگيم را ربودي اما باز
تو رد پا به دل ما گذاشتي روزي
به حرمتي که دلم داشت بر تو بخشيدم
چقدر ساده مرا جا گذاشتي روزي
دلتنگم از نبودن چشم سیاهت نگاه کن
با یک مداد ساده دلم را مثل چشمت سیاه کن
می ترسم از حوالیه چشمان سیاه تو رد شوم
چشمان سر به زیر مرا سر به راه کن
میدانم اشتباه بزرگیست عاشقی
اما بیا به خاطر من اشتباه کن
دیدی اگر که لایق چشم سیاهت نمیشوم
عمر مرا که در تو گذشته تباه کن....
مرگ قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند که موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل می سراید که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا کجا عاشقی کرد ـ آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم ـ آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چوروزی از آغوش دریا برآید شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی ـ آغوش وا کن که می خواهد این قوی تنها بمیرد دکتر حمیدی شیرازی
مبداء تاريخ
چشمانت رازآتش است
عشقت پيروزي آدمي
هنگامي که به جنگ تقدير مي شتابد
وآغوشت
اندک جايي براي زيستن
اندک جايي براي مردن
کوه با نخستين سنگ آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد
و من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
زيباي من زندگي را تنها از روزن چشمهاي زيبايت مي بينم چشم هايي که روياي شب و روز من است
و نگاهت يگانه آفتابي که وجودم را لبريز از عشق مي کند
من چشمهايت را مبداء تاريخ قرار خواهم داد
قرن پيش از چشمانت
قرن بعد از چشمانت